مسافرهای 407
|
|
كــــوچــــه بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ء جانم گل ياد تو درخشيدباغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشهء ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا وگل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي: « از اين عشق حذر كنلحظهاي چند بر اين آب نظر كن آب ، آيينهء عشق گذران است تو كه امروز دلت با دگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن »
با تو گفتم حذر از عشق ندانم: « حذر از عشق؟ ندانمسفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صيّادي و من آهوي دشتمتا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم ...»
اشكي از شاخه فروريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نه گسستم نه رميدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم نوشته شده توسط مسعود رجب زاده | لینک ثابت |
<script src="http://www.shereno.com//./export.php?op=poemjava&id=479"></script> نوشته شده توسط مسعود رجب زاده | لینک ثابت |
در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه ئي كشته است . از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري نشسته اند كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را شكسته اند.
من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام . *** در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند . در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش - من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش . مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان، مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...
جرم اين است ! جرم اين است نوشته شده توسط مسعود رجب زاده | لینک ثابت |
لينك باكس پنگوين
با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.
|
About
![]() Google Searcher
|
Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati